تبليغاتX
گل نرگس

گل نرگس

خاطرات روزمره

 

تا حالا شده مدتهای طولانی منتظر یه اتفاق باشی اما همچین که اون اتفاق در شرف افتادنه از شدت ترس در حال سکته باشی؟ خیلی حس بدیه نمی دونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟ نمی دونی باید بخندی یا گریه کنی؟ نمی دونی خودتو مقصر بدونی یا بی گناه؟ نمی دونی بترسی از نفرین و آه پشت سرت یا اعتقاد داشته باشی به راهی که شروع کردی. تورو خدا امشب برام دعا کنید. به خودش قسم مدتها بود سپرده بودم به خودش. نمی خوام بهم اونی رو که من می خوام بده می خوام اونی که خیره رو برام پیش بیاره. می ترسم  از اینکه از اول اشتباه کرده باشم از بعدش. از نگاه بقیه. از کم آوردن خودم می ترسم. دارم خفه می شم

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 21:2  توسط ....  | 

ماه صفر هم تموم شد. دو ماه سیاه پوش بودن. دو ماه آرایشگاه نرفتن. دو ماه ظاهر حفظ کردن. اما باطن چی؟ اما دلم چی؟ عادت کردم به خیلی کارا. همه چیز خوبه اما ظرف یکی دو ساعت همه چیز بهم می ریزه. کاش نبود. خوب اگه اون نبود یکی دیگه که بود. مشکل منم نه اون. تمام روزا و شبام داره تو حسرت و عذاب می گذره خودم می دونم شدم یه آدم افسرده. نفرت از همه کس و همه چیز شده برام عادت. از بس فکر و خیال الکی کردم از همه متنفر شدم و برای همه بد می خوام. دست خودمم نیست عادت کردم به بد و منفی دیدن همه چیز. الان بزرگترین آرزوم که محال هم به نظر میاد خلاص شدن از این وضعیته. 
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 8:13  توسط ....  | 

 

شما زندگی می کنید یا مثل من فقط زنده اید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 7:42  توسط ....  | 

خسته ام. خسته از اینهمه تنهایی. خسته از اینهمه بیکسی. خسته از اینهمه بی تو بودن. خسته از اینهمه احساس گناه. خسته از اینهمه در به دری خودم. خسته از بی سروسامونیه تو. خسته از زندگی. خسته از اینهمه قلب دردای وقت و بی وقت. خسته از خودم. خسته از تو. حتی خسته از مردن. با خودم غریبه ام. با اینکه تو این دنیا بیشتر از همه با خودم حرف میزنم. با خودم تنهام اما خودمو نمی شناسم. هنوزم با ۲۷ سال سن مثل بچه هام. اراده هیچ کاری رو ندارم. وقتی با توام همه چیز یادم می ره اما وقتی بی توام یه دنیا سوال بی جواب دارم. منم مثل فریده روز حسرت بدهکارت می شم. دیدی چطوری باهاش حرف زد؟ دو سال دیگه تو منو باعث و بانیه بدبختیات می دونی. البته حق داری. سرم پره از یه دنیا حرف. مثل بازاره مس گرا توش میکوبن.(کرمان یادش به خیر) دلم لک زده برا یه کم بی خیالی. بیفکری. خواب آروم. امسال ماه رمضونم کم آوردم. بازم وا دادم. می دونم خودم تموم راهها رو رو رحمت خدا می بندم. به هر طریقی متوسل میشم که منو نبینه. میدونی مشکل ما چیه؟ اینکه خودمونو گول زدیمو میگیم حلاله.
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 9:26  توسط ....  | 

ماه رمضون هم اومد. ماه برکت. ماه رحمت. ماه آدم بدایی مثل من. ماه امید. ماه نیاز. ماه بخشایش. پارسال ماه رمضون ۲۲ شهریور شروع شد. من اون روز بدترین کادوی عمرمو به عزیزترین آدم زندگیم دادم و واسه همیشه مدیون اونو خداشو آقاش شدم.

حالا یه سال از اون روزا گذشته. این یه سال پرماجراترین سال عمرم بود با کلی اتفاق تلخ و شیرین. از این شب و روزا بدم میاد. قرار بود آروم جون هم باشیم اما شدیم هنرپیشه. هر دومون داریم از تو آب میشیم اما جلو هم هی ادای آدم خوشبختا و بی خیالا رو در می آریم. هر کدوممون می خوایم واسه اینکه اون یکی غصه نخوره همه بار این جدایی رو خودش تحمل کنه اما مگه میشه؟ مگه کم دردیه؟ مگه یه اتفاق سادس؟ من نمیتونم. واقعا کم آوردم. اما حاضرم هزار برابر بدتر از اینو تحمل کنم اما اون خم به ابروش نیاره. خسته از همه چیزو همه کسم. ماه رمضونو دوست دارم چون لااقل مجبورم سعی کنم که آدم باشم. زیاد دعا کنید تو این ماه. هیچکس به اندازه من نمی دونه خدا چقدر مهربونه و چقدر ستارالعیوب.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 7:48  توسط ....  | 

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:17  توسط ....  | 

به تاریخ قمری امروز روزیه که اون آقاهه بهم زنگ زد گفت راههای کربلا رو بستن سفرتون کلا منتفی شده. یه شماره حساب بدین پولاتونو پس بفرستیم. من ساکمم بسته بودم. بلیط شیرازمم خریده بودم. دنیا آوار شد رو سرم. آخه فکر می کردم میام و آدم میشم. همه بدبختیامو گناه کردنام تموم میشه. فکر کردم وقتی میخوام برگردم دلمو گره میزنم به حرم آقام عباس تا نگم دلم خواست فلان کارو کردم. دلم که دیگه پیشم نبود که بخوام باهاش گناه کنم. فکر کردم وقتی برگردم زندگیم عوض میشه. عوض هم شد کاملا اما تو یه راه دیگه. تو این یه سال به اندازه تمام اون ۲۶ سال قبل هر کاری که دلم خواست کردم. اونم دل بی صاحبم. بی تعهد. بی قید و شرط. الانم دارم تاوان میدم. دیشب داشتم با خدا حرف میزدم (مثل جغدا شده کار هر نیمه شبم) گفتم میدونم اینا خواست تو نیست که بگم چشم. چون تو خواستی صلاحه. می دونم اینا نتیجه کارای خودمه من طاقتش رو ندارم حتی از عهده تحمل بار گناه خودم بر نمیام چه برسه به عذاب تو. من دیگه طاقت یه امتحان دیگه رو ندارم. من واقعا نمی تونم تصمیم بگیرم. نمی تونم خودم زندگیمو تو این مورد اداره کنم. نمیتونم رفتارمو کنترل کنم. نذر کردم خودش همه چیزو هدایت کنه به اون سمتی که درسته. خودش راهو نشونم بده. دقیقا تو همون لحظه ها اون داشت نمازشب میخوند داشت یه چیزی میخواست که خلاف خواست من بود. خدایا نمی تونم تشخیص بدم. خودت کمکمون کن. در ضمن عید همه مبارک. دیشب آقامو قسم دادم به خودش. یادش آوردم که من بیمه خودشم. یادش آوردم قبل از اینکه بیام اینجا رفتم جمکرانش و خودمو بیمه کردم. میدونستم جنبه امتحان شدن ندارم. اونم الحق خوب بیمم کرد همه جوره مراقبم بود تا روزی که خودم نخواستم. پشت پا زدم به همه چیز. بازم ولم نکرد. حالا با تمام وجود میخوام کمکم کنه.

******************************************************************

پریشب رفتم کنسرت خواجه امیری. وقتی اومدم بیرون انگار که از مجلس عذا اومدم از بس که گریه کرده بودم. آخه عاشقی رو با آهنگای اون فهمیدم.  

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:26  توسط ....  | 

"کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام"

یعنی طاقت می آرم؟ چقدر طولانی شدن این شب و روزای لعنتی. بی خبری خیلی سخته. دیروز عصر مردمو زنده شدم سه ساعت ازش خبر نداشتم. خدایا خودت آرامش بده و آرومم کن. یه حس بدی دارم این روزا. همش فکر می کنم اوضاع از این بدتر می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:39  توسط ....  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

                                                      که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

اولین روز گذشت. خیلی دلتنگم خیلی. می دونم به اونم خوش نمی گذره. دیشب صداش آتیشم زد. این فقط غم دوری و دلتنگی نبود. من که کاری از دستم بر نمیاد جز دعا و یه دنیا عذاب وجدان برا مشکلاتی که من ساختم براش. دعا کنید براش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 8:26  توسط ....  | 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                                       هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

رفت. نمیدونم چرا اینطوری شد. نه قرار بود من انقد دیوونه شم نه اینکه این اتفاقا بیفته. زندگیم شده مثل رمانای تخیلی کتابای ژولورن. هیچ کس باورش نمی شه اگه بگم براش. اولا شاکی بودم از همه حتی خدا هزارتا چرا تو سرم بود اما حالا نه. دیگه نمی خوام بدونم چرا حتی از خدا چون هنوز یه ته مونده ایمان دارم که بدونم حتما تمام این اتفاقا به صلاحم بوده هر چند شروعش با خودم بود طبیعیه جور آخرشم خودم باید بکشم. رفت. میاد ۱۳ روز دیگه. تحمل کن. صبور باش. اما چقدر؟ تا کی؟ حاضرم تا آخر عمرم تحمل کنم صبور باشم اما یه اتفاقی بیفته. رفت. بازم مثل همیشه یه جوری بهم فهموند که اون مقصر نیست مجبوره که بره. منم مثل همیشه درکش کردم ساک سفرش رو بستم با یه دنیا آرزوی خوشبختی. یه دنیا خنده الکی. رفت. رفت. تا کی ؟ با کی؟ مهم نیست. به خدا اولین باریه که اصلا برام مهم نیست با کی رفته الان فقط دلتنگشم همین. مهم نیست تو این سفر چی میشه اما مهم اینه که بهش خوش بگذره. اون میگه واسه من هیچکی "تو" نمی شه اما من میگم "زمان" قاتل همه این           "تو" هاست. معتقد نیستم که از دل برود هر آنکه از دیده برفت اما با ندیدن فراموشی و روزمرگی میاد سراغ آدم.

 آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                                       هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 8:37  توسط ....  |