آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
رفت. نمیدونم چرا اینطوری شد. نه قرار بود من انقد دیوونه شم نه اینکه این اتفاقا بیفته. زندگیم شده مثل رمانای تخیلی کتابای ژولورن. هیچ کس باورش نمی شه اگه بگم براش. اولا شاکی بودم از همه حتی خدا هزارتا چرا تو سرم بود اما حالا نه. دیگه نمی خوام بدونم چرا حتی از خدا چون هنوز یه ته مونده ایمان دارم که بدونم حتما تمام این اتفاقا به صلاحم بوده هر چند شروعش با خودم بود طبیعیه جور آخرشم خودم باید بکشم. رفت. میاد ۱۳ روز دیگه. تحمل کن. صبور باش. اما چقدر؟ تا کی؟ حاضرم تا آخر عمرم تحمل کنم صبور باشم اما یه اتفاقی بیفته. رفت. بازم مثل همیشه یه جوری بهم فهموند که اون مقصر نیست مجبوره که بره. منم مثل همیشه درکش کردم ساک سفرش رو بستم با یه دنیا آرزوی خوشبختی. یه دنیا خنده الکی. رفت. رفت. تا کی ؟ با کی؟ مهم نیست. به خدا اولین باریه که اصلا برام مهم نیست با کی رفته الان فقط دلتنگشم همین. مهم نیست تو این سفر چی میشه اما مهم اینه که بهش خوش بگذره. اون میگه واسه من هیچکی "تو" نمی شه اما من میگم "زمان" قاتل همه این "تو" هاست. معتقد نیستم که از دل برود هر آنکه از دیده برفت اما با ندیدن فراموشی و روزمرگی میاد سراغ آدم.
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش